وقتی راه رفتن آموختی ...
کمی بیشتر فکر کنیم ...
و دویدن که آموختی ، پرواز را
راه رفتن بیاموز،
چون هر چیز را که بخواهی دور است
و هر قدر که زودباشی، دیر
و پرواز را یاد بگیر
نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،
و پرواز را از یک درخت
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند
که آن را به فراموشی سپرده بودند
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،
آنها از حسرت به درد رسیده بودند
و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ...
دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد
جایی در قلب هر انسان وجود دارد
که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند
و آرزوها به اهداف بدل می گردند
جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛
چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق
..اعتقادات... اهداف و آرزوها ... عشق ... خانواده و دوستان
و از همه مهم تر اعتماد به نفس