نگاهی دیگر به فقر ...

نکند ما نیز فقیر باشیم ...

 



فقر  همه جا سر
ميكشد ...


آدم گرسنه فقیر است،


آدم عريان فقیر است،


آدم خسیس هم که شمش هاي طلا

 

را پنهان ميكند  فقیر است،



آدم بی پول  فقیر است،

 

آدم بی غذا  فقیر است،



آدم کج ذهن 
هم فقیر است،



آدم بی مطالعه
که روی کتابهایش

 

گرد و خاك نشسته هم فقیر است،



جامعه بی روزنامه  فقیر است،



جامعه ای که بر روی كتيبه سه هزار ساله اش

 

يادگاري نوشته اند فقیر است،

 

 

 

 

آدم بی فرهنگ که پوست موز خود را

 

از پنجره اتومبيل به خيابان پرت می کند هم فقیر است،

 


فقر ،  همه جا سر ميكشد ...



آدمی که شب را بي غذا به صبح می رساند

 

فقیر است و همسایه او فقیرتر،


آدمی که روز را بي انديشه سر می کند فقیر است

 

و دوست او فقیرتر...

 

 

 


ميخواهم  بگويم ...

 

 

فقر  همه جا سر ميكشد ...


فقر ،تنها گرسنگي نيست ...
  


فقر ،
تنها عرياني  هم  نيست ...



فقر ،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند ...

 

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ،

 

 

 

 

ولي  ، آن چيز تنها پول نيست ...

 

طلا و غذا نيست  ...


فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند ...


فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا  ته  سر ميكشد ...



فقر  ،  همان گرد و خاكي است

 

كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...



فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،

 

كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...



فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است

 

كه روي آن يادگاري نوشته اند ...


فقر ، پوست موزي است كه از

 

پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...

فقر ،  همه جا سر ميكشد ...

 

فقر ، تنها شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...