وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
آرامش را حس کردم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
این مقدمه دوست داشتن خود است ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
از طریق گوش کردن به ندای وجدانم ،
این طوری خدا با من صحبت می کند،
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
خودم را بی جهت خسته نمی کردم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد ...
زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
برای خودم رختخواب پر قو خریدم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
بیشتر به خودم احترام گذاشتم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم ...
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
ذهن من می تواند مرا آزار دهد ،
ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم ،
می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد ...


