ملا نصر الدین و سکه ی طلا و نقره
ملا نصر الدین هر روز در بازار
گدایی می کرد و مردم نیز با نیرنگی او را دست می انداختند، دو سکه به او
نشان می دادند که یکی طلا بود و یکی نقره، اما ملا همیشه نقره را انتخاب می
کرد.
این داستان در تمام شهر پخش شد. هر روز گروهی از زنان و مردان می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا هم سکه ی نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مردم ملا را دست می انداختند بسیار ناراحت شد.
به پیش ملا رفت و به او گفت هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه ی طلا را بردار. این طور پول بیشتری گیرت می آید.
ملا در جواب مرد گفت: اینطور دیگر مردم به من پول نمی دهند تا به من ثابت کنند من احمق تر از آنها هستم.
اگر کاری می کنید که هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند
این داستان در تمام شهر پخش شد. هر روز گروهی از زنان و مردان می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا هم سکه ی نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مردم ملا را دست می انداختند بسیار ناراحت شد.
به پیش ملا رفت و به او گفت هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه ی طلا را بردار. این طور پول بیشتری گیرت می آید.
ملا در جواب مرد گفت: اینطور دیگر مردم به من پول نمی دهند تا به من ثابت کنند من احمق تر از آنها هستم.
اگر کاری می کنید که هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 22 توسط kiana parsa
|