زاهدی گوید: جواب سه نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما
چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار
تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ سوم کودکی دیدم که چراغی در
دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را
خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 16 توسط kiana parsa
|