تو آن سر طنابی، من این سر. حواسمان پرت شدو طناب پاره شد.
...حالا درست است که طنابمان یک گره بزرگ خورده...عوضش حالا به هم نزدیک تریم.
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20 توسط kiana parsa
|
بارالها برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد دعایم كن ، كه من محتاج محتاجم و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید ، چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود : آزادی !