قدم زدن با خدا
مردی در خواب می بیند که با خدا در ساحل روی ماسه ها قدم می زند
جای قدمها روی ماسه ها می ماند یکی برای من یکی برای خدا
اما در بعضی جاها یک جفت رد پا می دیدم ان هم در زمانهای سخت و و زمانهایی که به خدا احتیاج داشتم
گفتم خدایا مگر تو نگفتی که همیشه با من هستی چه در شادی چه در غم و سختی ؟
چرا در زمانهایی که بهت نیاز داشتم کنارم نبودی ؟
خداوند کفت که من همیشه و در همه وقت در کنارت بودم
گفت پس چرا بعضی جاها رد پای تو نیست ؟
خداوند گفت اگر رد پا را نمی بینی در ان زمان من تو را در اغوش گرفته تم تا کمتر صدمه ببینی و ان رد پا رد پای من است
جای قدمها روی ماسه ها می ماند یکی برای من یکی برای خدا
اما در بعضی جاها یک جفت رد پا می دیدم ان هم در زمانهای سخت و و زمانهایی که به خدا احتیاج داشتم
گفتم خدایا مگر تو نگفتی که همیشه با من هستی چه در شادی چه در غم و سختی ؟
چرا در زمانهایی که بهت نیاز داشتم کنارم نبودی ؟
خداوند کفت که من همیشه و در همه وقت در کنارت بودم
گفت پس چرا بعضی جاها رد پای تو نیست ؟
خداوند گفت اگر رد پا را نمی بینی در ان زمان من تو را در اغوش گرفته تم تا کمتر صدمه ببینی و ان رد پا رد پای من است
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 14 توسط kiana parsa
|