چه زود میگذرد عمر و بگذار بگذرد. وقتی میگویی هستی و نیستی، وقتی میگویم می رود و نمی رود. حالا پایم بیشتر در بند است و تو نمی دانی از چه حرف میزنم. گاه دانستن تو عذابم می دهد. چه سبکم این روزهای پایانی.
چه زود میگذرد عمر و من پیر می شوم بی آنکه نگران باشم و تو جوان می شوی بی آنکه لذت ببری. نگاه می کنم، جاده های پشت سر سبز است و روبرو گم! تو در غبار جاده پیدایی مات.
چه دیر آمدی! وقتی من همه راه را پیموده بودم بی تو در تنهایی و چه زمان زود میگذرد این روزها. چگونه پاسخ شادی های کودکانه تو را ندهم؟ چگونه نگاهت کنم و همه امید را در برق چشم هایت بشکنم. زنگ که صدایم می کند نگاهم به زنگوله می ماند و باران می زند به شیشه ها.
ته تاریکی ها را روشن کردم رو به تو که بیایی. اینجا تاریک است. می گویم خدا نخواست و به خود می خندم. خدا هم می خندد. تو هم زل زده ای به من و خدا که انگار دنیا را گرفته ایم به بازی و تو چرخ می خوری در حلقه میان دست من و خدا.
می پرسم چه در سر داری؟
می خندد
می پرسم می آید؟
می گوید آمده است!
می پرسم چه اندازه زمان دارم
می گوید کوتاه
می خواهم که نیاید
می خندد
تو دست دراز کرده ای و خالی برمی گردی
اینجا تاریک است و تو پله های روشن را بالا می روی تو را قاب می کنم
نگاه کن