ز
اول قرار گذاشته بودیم که فقط کاغذ میتواند سنگ را بغلکند، اما بعد قیچی
آمد و کاغذ را برید. سنگ هم قیچی را زد. خودش تنها ماند. بردندش برای لِی
لِی.
(نفیسه طوسی)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20 توسط kiana parsa
|
بارالها برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد دعایم كن ، كه من محتاج محتاجم و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید ، چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود : آزادی !